الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )

53

ضياء القلوب ( فارسى )

پس گفت هشام بن وليد بن مغيرة مخزومى : و عمار حليف و هم قسم بنى مخزوم بود كه با عثمان « 1 » ، اما على پس از او تقيه كردى ، و اما ما پس جرأت كردى بر ما و برادر ما را زدى تا آنكه او را مشرف به تلف كردى . بدان و اللّه كه اگر او بميرد هرآينه مىكشم من به سبب او مردى از بنى اميه كه عظيم ايشان باشد . پس گفت عثمان كه : تو در اين مرتبه‌اى اى پسر قسريّه ! گفت كه : مادر و جدّهء هشام قسريّه بودند از قبيلهء بجيله . پس دشنام داد او را عثمان و امر كرد به او كه اخراجش كنند . پس اخراج كرده شد و برده شد نزد ام سلمه حال كونى كه او غضبناك بود به واسطهء عمار . و خبر رسيد به عايشه آنچه عثمان به عمار كرده بود ، پس غضبناك شد و بيرون فرستاد موى مبارك از موهاى رسول اللّه و دو نعل از نعلهاى آن حضرت و جامه از جامه‌هاى او و گفت : چه زود ترك كرديد سنت نبى خود را ! اين جامه و مو و نعل آن حضرتند كه كهنه نشده‌اند هنوز . و روايت كرده‌اند جماعت ديگر كه : سبب در اين باب اين بود كه عثمان به قبر تازه گذشت ، پس سؤال كرد كه : اين قبر كيست ؟ گفتند : قبر عبد اللّه بن مسعود است . پس غضبناك شد بر عمار به واسطهء اخفا كردن موت او از عثمان ، چون متولى صلاة و قيام به شأن او عمار بود . پس نزد اين واقعه لگد زد عثمان عمار را تا آنكه باعث فتق عمار شد . و روايت كرده‌اند جمع ديگر كه : مقداد و طلحه و زبير و عمار و چند نفر از

--> ( 1 ) . كذا .